تبليغاتX
Dialog
با سلام

نمرات تمامی دروس در سایت دانشگاه وارد شدند.  http://edu.uk.ac.ir/

تابستان خوبی داشته باشید.

 

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

ملاصدرا می گوید

 

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.

طفل مي‌شود عقيمان را. اميد مي‌شود نااميدان را.

راه مي‌شود گم‌گشتگان را. نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.

شمشير مي‌شود رزمندگان را.

عصا مي‌شود پيران را.

عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و

بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...
مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟
كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟

قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

 
طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟
 
پوچ و بس تند چنان باد دمان.
 
همه تقصیر من است این و خود می دانم که نکردم فکری، که تامل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی که چه سان می گذرد عمر گران؟
 
کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط 
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
 
همه گفتند: کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان. که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدن. من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن! نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن! 
 
همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن! سر هر بام که شد خوابیدن!
من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه ره بایدم نالیدن؟!
 
هیچکس نیز مرا هیچ نگفت: زندگی چیست چرا می آییم..؟ بعد از این چند صباح به چه سان باید رفت؟ به کجا باید رفت؟ با کدامین توشه به سفر باید رفت؟
 
من نپرسیدم هیچ، هیچ کس نیز به من هیچ نگفت.
 
نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
 
بعد از آن باز نفهمیدم من، که چه سان عمر گذشت؟ لیک گفتند همه: که جوانست هنوز، بگذارید جوانی بکند،بهره از عمر برد، کامروایی بکند. بگذارید که خوش باشد و مست. بعد از این باز ورا عمری هست.
 
یک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنون باید فکر آینده کند
دیگری آوا داد: که چو فردا بشود فکر فردا بکند.
سومی گفت: همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنین فردایش
 
با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان دی بگذشت؟ آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ره مصرف گشت؟
 
نه تفکر نه تعمق نه اندیشه دمی، عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی ...
چه توانی که زکف دادم مفت، من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت
قدرت عهد شباب میتوانست مرا تا به خدا پیش برد.
 
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات، آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه-رهنمایم بودند، عمرشان طی می گشت بیخود و بیهوده. و مرا می گفتند که چو آنها باشم. که چو آنها دائم فکر خوردن باشم، فکر گشتن باشم، فکر تامین معاش، فکر ثروت باشم، فکر یک زندگی بی جنجال، فکر همسر باشم.
 
س مرا هیچ نگفت :
زندگی ثروت نیست،
زندگی داشتن همسر نیست
 
زندگانی کردن، فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت، ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم
 
حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق:
 
من شدم خلق که با عزمی جزم، پای از بند هواها گسلم
گام در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد
در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
 
شمع راه دگران گردم و با شعله ی خویش، ره نمایم به همه، گرچه سراپا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم،  نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
 
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنیش می فهمم
کین سه روز از عمر به چه ترتیب گذشتۀ
 
کودکی بی حاصل
 نوجوانی باطل
 وقت پیری غافل
 
به زبانی دیگر:
کودکی در غفلت
نوجوانی شهوت
در کهولت حسرت...
  
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

  خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها را نمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌.

بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌ زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد.

ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگر از دوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌ بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد!

زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،

سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد و مهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلند شده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌ منتظر بمانند. اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.


    هر كجا

 عشق

 

‌ باشد در آنجا

 ثروت‌ و موفقيت

 نيز حضور دارد.


نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

FROGS
قورباغه ها

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition.


روزی از روزها گروهی از قورباغه های
کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدهند.


The goal was to reach the top of a very high tower.


هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی
بلند بود.


A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants....


جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق
قورباغه ها جمع شده بودند...


The race began....


و مسابقه شروع شد....


Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower.


راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که
قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.


You heard statements such as:


شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را
بشنوید:


"Oh, WAY too difficult!!"


"اوه,عجب کار مشکلی!!"


"They will NEVER make it to the top."


"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."


or: 


یا:


"Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!"


"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی
بلند ه!"


The tiny frogs began collapsing. One by one....

 
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به
افتادن
کردند...


Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher....


بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا
وبالاتر می رفتند...


The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one
will make it!"


جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی
مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"

More tiny frogs got tired and gave up....


و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می
شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....


ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا
و باز هم بالاتر....


This one wouldn't give up!


این یکی نمی خواست منصرف بشه!


At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top!


بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف
شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود
که به نوک رسید!


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?


بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند
بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟


A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal?


اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به
نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟


It turned out....


و مشخص شد که...


That the winner was DEAF!!!!


برنده ی مسابقه کر بوده!!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic....   because they take your most wonderful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your
actions!


نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی
دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو
ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی
اعمال شما تأثیر میگذاره


Therefore:


پس:


ALWAYS be....


همیشه....


POSITIVE!


مثبت فکر کنید!


And above all:


و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams!


کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که
به آرزوهاتون نخواهید
رسید!


Always think:


و هیشه باور داشته باشید:


God and I can do this!


من همراه خدای خودم همه کار می تونیم
بکنیم


Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.


این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که
براتون اهمیت دارند بفرستید.


Give them some motivation!!!


به اون ها کمی امید بدید!!


Most people walk in and out of your life......but FRIENDS
leave footprints in your heart
In two days tomorrow will be yesterday. Today is no
special day and I have no particular reason for writing to
you... I have no news to tell you.... nor any problems to
discuss with you.... or gossip to tell you... It's only one of
those happy moments... when I thought of you... and I
would like to share these thoughts with you...
MANY SMILES BEGIN BECAUSE OF ANOTHER
SMILE...


آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون
خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا
خواهند گذاشت.
بعد از دو روز فردا هم دیروز خواهد
شد.امروز روز خاصی نیست و من
هم دلیل خاصی برای نوشتن برای شما
ندارم...من خبر جدیدی براتون
ندارم...حتی مشکلی که دربارش باهاتون درد
دل کنم هم نیست...یا خبری
که از کسی دیگه ای باشه...ولی یکی از لحظه
های شاد زندگی منه...چون
وقتیه که دارم به شما فکر می کنم...و دوست
دارم این لحظه رو با شما
قسمت کنم...خیلی از لبخند ها به خاطر یک
لبخند دیگه بوجود اومدند...  

To The World You Might Be One Person; But To One
Person You Might Be the World.

برای دنیا شما فقط یک نفرید؛ولی برای
بعضی ها شما تمام دنبا هستی

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

چه چیز اهمیت خواهد داشت؟

چه اماده باشی و چه نباشی روزی همه چیز به پایان خواهد رسید. دیگر خورشیدی طلوع نخواهد کرد و روز ها ساعات و دقایقی وجود نخواهند داشت.

همه چیز هایی را که جمع کرده ای خواه ارزشمند باشد یا فراموش شده به دیگری منتقل خواهد شد ثروت شهرت و نیروی موقتی تو محو خواهد گردید

انچه تصاحب کرده ای دیگر اهمیت نخواهد داشت کینه ها خشم ها شکست ها و حسادت های تو سرانجام ناپدید خواهند شد همچنین امید ها رویا ها نقشه ها و فهرست برنامه هایت جملگی تمام خواهند شد

پیروزی ها و شکست هایی که روزگاری بسیار مهم به نظر می رسیدند رنگ خواهند باخت و به تدریج محو خواهند شد

اهمیت نخواهد داشت که از کدام مکان امده ای یا در کدام سمت جاده ها زندگی می کردی زیبایی و جذابیت تو مهم نخواهد بود جنسیت و رنگ پوست و نژاد تو مقوله ای نا مربوط و بی اهمییت می شوند


پس چه چیزی اهمیت خواهد داشت ؟ ارزش و قیمت روزهایت چگونه اندازه گیری خواهد شد ؟


انجه اهمییت خواهد داشت چیزی نیست که ان را خریداری می کنی بلکه انچیزی است که خودت بنیان می نهی چیزی نیست که به دست می اوری بلکه چیزی است که به دیگران می بخشی

 
انچه اهمیت خواهد داشت موفقیت تو نیست بلکه اهمیت و معنای وجودی توست


انچه اهمیت خواهد داشت چیزی نیست که اموخته ای بلکه ان چیزی است که اموزش داده ای


انچه اهمیت خواهد داشت لیاقت و توانایی ظاهری تو نیست بلکه شخصیت و ماهیت درونی توست


انچه اهمیت خواهد داشت تعداد افرادی نیست که تو می شناسی بلکه تعداد افرادی است که وقتی از میان انها رفته ای کمبود تو را حس خواهند کرد


انچه اهمیت خواهد داشت خاطرات تو نیست بلکه خاطرات انانی است که به وجودت عشق می ورزیدند


انچه اهمیت خواهد داشت این است که در چه مدتی توسط چه کسی و برای چه چیزی در یاد و خاطره ها زنده خواهی شد


زندگی ای که دارای اهمیت باشد به صورت تصادفی اتفاق نمی افتد این یک موضوع اتفاقی نیست بلکه نتیجه یک انتخاب است شیوه ای را در زندگی انتخاب کن که دارای اهمیت و ارزش باشد .

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

 

 Paradox of Our Times

مغايرتهای زمان ما

 Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر

 we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم

 We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم

 We‘ve learned how to make a living, but not a life; we’ve added years to life, not life to years

زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر

 We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم

 We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم

 We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

   we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر

 We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم

 These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده

 That’s why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است

 Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد

 Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد

 Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است

  Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 Remove from your vocabulary phrases like “one of these days” and “someday”. Let’s write that letter we thought of writing “one of these days

عباراتی مانند ”يکی از اين روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم ”يکی از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم

Let’s tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 Every day, every hour, and every minute is special. And you don’t know if it will be your last

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

 If you’re too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it “one of these days “. Just think…”One of these days “, you may not be here to send it !

اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که ”يکی از اين روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... ”يکی از اين روزها“ ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد!

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

جرعه ای از شراب طهور

آن گاه که در تنگنای معاش زندگی،روزنه ی امید نداری
ببخش و انفاق کن و وسعت رزق از من بخواه (سباء/39)


آن گاه که می خواهی خوشبختی را گرم در آغوش کشی
تسلیم درگه من باش (زمر/54)


آن گاه که خواهان رسیدن به سرزمین سبز بندگی هستی
مرا بپرست تا به راه راست هدایت شوی (یس /61)


آن گاه که می خواهی ثروتمندترین و توانگرین باشی
مالت را در راه من صرف کن تا آن را زیاد کنم (تغابن/17)


آن گاه که روحت در حسرت یک سنگ صبور ،در تب و تاب است
به هنگام صبح و شام ،خدای را تسبیح بگوی (آل عمران /41)


آن گاه که منیت و غرور در بند بند وجودت ،ریشه دوانید
سجده کن و تقرب بجوی (علق /19)


آن گاه که در ورطه غفلت و بی خبری از یاد خدا غرق در نعمت شدی
به هوش باش که در عرصه آزمون الهی به سر می بری (جن /17)


آن گاه که مغرور به زندگانی دنیا شدی
هوشیار باش که شیطان ، در فریب توست


آن گاه که خواهانی لحظه به لحظه نعمت ،بر تو افزون گردد،
نعمات الهی را شاکر باش تا آن ها را زیاد کنم (ابراهیم/7)


آن گاه که در فراز و نشیب زندگی ،غافل از یاد خدا در حال بریدنی ،
از رحمت لایزال الهی مایوس نباش(عنکبوت/23)

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

امیرالمؤمنین علیه السلام این جمله را بسیار می‌گفت:

 

به یقین بدانید که خداوند – عزّ و جلّ – برای کسی که به جد تلاش می‌کند و شگردهای فراوان دارد و زحمت فراوان می‌کشد، این امکان را قرار نداده که از آنچه در لوح محفوظ برای او در نظر گرفته شده، پیشی گیرد و مانع نشده تا بنده‌ای که ناتوان و کم چاره است، به آنچه برای او در لوح محفوظ در نظر گرفته شده، برسد.

ای مردم! ذره‌ای به رزق کسی به خاطر هوشمندی‌اش افزوده نمی‌شود و ذره‌ای از رزق کسی به خاطر نادانی‌اش کاسته نمی‌شود. پس کسی که به این نکته آگاه باشد و به آن عمل کند، آسوده ترین مردم است و کسی که این را بداند و به آن عمل نکند، گرفتارترین مردم خواهد بود.(2)

 

پیامبر اکرم علیه السلام می‌فرمایند:

 

روزی حتی[ در پی کسی است که آن را طلب نمی‌کند.(3)

روزی در پی بنده است؛ پی جوتر از آن که اجلش در پی اوست.(4)

 

امام علی علیه السلام می‌فرمایند:

 

 •روزی تو در پی توست؛ پس آرام گیر.(5)

 •روزی تو در پی توست؛ پس نفس خودت را در طلب روزی، آرام ساز.(6)

 

حضرت عیسی علیه السلام می‌فرمایند:

 

بخواه بهت خواهند داد، بجو خواهی یافت. به در بکوب به رویت باز خواهد شد. زیرا هر کسی می‌خواهد ، دریافت می‌کند، جوینده یابنده است.

 

حافظ علیه الرحمة سروده است:

 

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی

خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی

 

ضمیمه (دانلود صوت(:

 

 • تا صورت و پیوند جهان بود علی بود، تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود (با صدای مرحوم سید خلیل عالی نژاد، آلبوم ثنای علی علیه السلام (

 • ای یوسف خوشنام ما... (با صدای محمد رضا شجریان آلبوم دود و عود(

 گم شدم در خود چنان که از خویش ناپیدا شدم... (با صدای مرحوم حسین سرشار(

 

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تســـــاوی

 معلم پاي تخته داد ميزد. صورتش از خشم گلگون بود و دستانش زير پوششي  از گرد پنهان. ولي آخر كلاسي ها لواشك بين هم تقسيم مي كردند.آن يكي در گوشه اي ديگر"جوانان" را ورق ميزد.دلم مي سوخت به جان او.به جان او كه  بي خود هاي و  هوي مي كرد وبا آن شور تساوي هاي جبري را نشان مي داد و با خطي خوانا بر روي تخته كه از ظلمت چو قلب ظالمان و چهره ي زندانيان تاريك و غمگين بود تساوي را نوشت و بانگ بر آورد : يك برابر با يك است اينجا

از ميان جمعي از شاگردان يكي برخاست! هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد: اين تساوي اشتباهي فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به يك سر خيره شد با سمت. معلم مات بر جا ماند

او پرسيد: اگر يك فرد، انسان، واحد يك بود آيا باز هم يك با يك برابر بود؟

معلم خشمگين فرياد زد: آري

و او با پوزخندي گفت:اگر يك فرد، انسان، واحد يك بود آنكه زور و زر به دامان داشت بالا بود و آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر، پست تر مي بود .اگر يك فرد، انسان، واحد يك بود اين تساوي زير و رو مي شد. حال مي پرسم: يك اگربا يك برابربود،نان و مال مفت خوران از كجا آماده مي گرديد؟ يا چه كسي ديوار چين را بنا ميكرد؟ يك اگر با يك برابر بود پس ، كه پشتش زير بار فقر خم مي شد؟ يا ،كه زير ضربت شلاق له مي شد؟ يك اگر با يك برابر بود چه كسي آزادگان را در قفس مي كرد؟

معلم نا له آسا گفت:  بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد كه

 

يك با يك برابر نيست

                      

تساوي: نوشته ي:  فرانس فانون

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مختصري در مورد بابانويل يا سانتا کلاز:

دورترين سرنخ هاي اين شخصيت مجازي به راهبي مهربان و نيکوکار بنام سنت نيکولاس بازميگردد که بنا به بعضي منابع تاريخي در سال 280 ميلادي در نواحي نزديک به ترکيه کنوني متولد شد. او که وارث ثروت قابل توجهي بود با انفاق به نيازمندان و انجام امور خيريه و عام المنفعه در طول مدت زندگي خود به هزاران نفر از مردم دردمند و فقير کمک کرد و واتيکان به پاس اين خدمات به او لقب سنت – يا قديس- داد. روز فوت او – ششم دسامبر- از سوي مردمي که او را مي شناختند و يا راجع به او از پدران خود شنيده بودند بزرگداشت برپا مي شد.
محبوبيت اين سنت بحدي بود که حتي در دوران رنسانس و زوال شديد قدرت کليسا هم همواره کارهاي نيک وي بزرگ شمرده مي گرديد و خصوصا مهاجران هلندي ايکه به آمريکا مي رفتند سالروز فوت وي را برپا مي داشتند.
نام سانتا کلاز، از روي نام هلندي اين قديس – سنتر کلاوس- وارد زبان انگليسي گرديد و با رشد محبوبيت اين شخصيت، کم کم جايي در کريسمس براي او در نظر گرفته شد. در سال 1822 کلمنت کلارک مور، اسقف وقت، شعري براي اطفال سرود تحت عنوان "ماجراي ملاقات با سنت نيکلاس" و در آن ماجراي تخيلي پرواز سنت نيکلاس در هوا و آوردن هديه براي بچه هاي خوب و آمدنش از طريق لوله بخاري و ... را براي اولين بار به ذهن خيال پرداز کودکان معرفي کرد. اين شعر و داستان آن محبوبيتي تاريخي پيدا کرد و شالوده باور کودکان امروز و هسته اصلي هزاران داستان و شعر و فيلم و ... گرديد.

لازم به ذکر است که در اروپا اسامي ديگري با داستان هاي مشابه براي اين شخصيت نيز قايل هستند که کم و بيش از همين محتوا برخوردارند

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

 

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

 

همه چیز را همگان دانند و همگان

 

 هنوز به دنیا نیا مده اند.

 

                                                                           بوذرجمهر حکیم

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |